چاپ کتاب اتفاق جالبی ست. مثل تولد فرزند می ماند.
یوسف انصاری اولین کتاب خود را به چاپ رسانده است. نویسنده ای 28 ساله که انگار 28 سال داستان خوانده و نوشته و پخته ی داستان شده است.
به یوسف انصاری، بابای «امروز شنبه»! تولد کتابش را تبریک می گویم و آرزو می کنم گامهای بعدی را هرچه بلندتر بردارد.
کاروانسرایی متروک، جامانده از دوره ی صفوی قرار است به دست مهندسی میانسال بازسازی شود.مهندس «پرویز» چندان علاقه و انگیزه ای جهت تعمیر ندارد و مسئولین هم.
پرویز در رویای عتیقه هایی ست که در خاک کویر بسیار است و فقط باید جست و یافتشان.
مابین داستانِ شراکت پرویز با غلام و مراد و یافتن عتیقه، داستان زنده به گور شدن دختری را داریم که بسیار تاثیر گذار است.
و تاثیر گذار تر از آن فضا و صحنه ی وقوع داستان است: کویر.
کویر با آدم هایش. سرخورده و درمانده، که حتی باور ندارند که می توانند بکنند از اینجا و بروند جایی که آبادانی باشد. مردمی آرام و افسرده و بی انگیزه.
پرویز خانواده ای هم دارد! پدری که به زندگی نباتی خود ادامه می دهد و برادری که از کانادا برای دیدار پدر-پیش از مرگ- آمده و خواهری و مادری. قلب و دل پرویز برای هیچ کدام نمی تپد. برایش مهم نیست که پدر را پیش از مرگ ببیند، به ویژه وقتی پدر این دیدار را درک نمی کند، دلتنگ برادر هم نیست.
تکنیک داستان با آنکه چندان بکر و تازه نیست، اما بسیار هوشمندانه انتخاب شده است. استفاده از راویانی متعدد و کنار هم گذاشتن روایت ها به شکلی که هر کدام از آنها مثال قطعات پازل روایت های دیگر را تکمیل می کنند و داستان را پیش می برند.
صحنه ی بیرون آوردن جنازه ی بو گرفته و نسبتا متلاشی شده ی دختر از زبان چند راوی روایت می شود که جالب و تاثیرگذار و به یادماندنی است.
و همین طور روایت صحنه ی زنده به گور شدن دختر از زبان خود او بسیار پخته و کامل به نظر می رسد.
شخصیت ها اکثرا برای خود شناسنامه ای دارند و از نظر عقاید و علایق و انگیزه ها قابل تفکیکند.
«غلام» انسانی پست و دون و فرصت طلب، کسی که زخم می زند و می گریزد. سربازهای خسته و کلافه و سرخورده از عشق و از حماقت مردم. «دکتر فرید» که به ضرورت شغلی خودش را گرفتار و حبس زندانی به نام «زنگی آباد» می داند و نمی خواهد و نمی تواند مردم و دغدغه هایشان رادرک کند. کل حسنی که امید و آرزوهای بزرگ را در زباله ها جستجو می کند و «پرویز» مهندس پرویز قرار بوده به «هما» یی برسد که نرسیده و شاید از این بابت است که این طور تلخ است و ناامید.
«هما» شاید گمنام ترین شخصیت داستان باشد. به جز یکی دو بار گذرا از «هما» نامی برده نمی شود. که به نظر کم می رسد چرا که هما معشوقه ی شخصیت اول داستان است.
نکته ای که در این داستان خواننده را می آزارد شاید یکسانی لحن راویان باشد. خواننده توقع ندارد که مهندس با همان لحن و کلامی حرف بزند که «کل حسن» و «شاطر علی» و حتی «ماه منیر» حرف می زنند.
کتاب به همین شکل حاضر هم کتاب موفقی ست، اما توفیق بیشتر وقتی حاصل می شد که شخصیت ها لحن مخصوص به خود را پیدا می کردند و خواننده از اواسط داستان بی توجه به نام راوی که در اول هر فصل آورده شده با توجه به لحن، می توانست تشخیص دهد که این کدام راوی و شخصیت است.
و نکته ی دیگر اینکه تنها فصل آخر که نسبتا فصل طولانی ای است، به صورت تک صدایی روایت شده است. در بقیه فصل ها هر ماجرا از زبان لااقل دو راوی روایت شده و پیش رفته است. و تنها این فصل آخر است که با نگاهی تک بعدی و ناتورالیستی به وضعیت خانواده ی پرویز می پردازد. نگاهی که چندان هم منطقی به نظر نمی رسد. چرا که هر قدر هم وضعیت خانواده ی مهندس دل آزار باشد، باید به چشم مهندسی که همدمش مراد بوده با چهره ای کریه و مدت ها در اتاقکی در کویر زندگی کرده است، زیبا و با طراوت بیاید. مثل ورود از تاریکی مطلق به روشنایی ضعیف و خفیف.
به هر حال کتاب« پرسه زیر درختان تاغ» کتاب بسیار موفقی است و تفکر و اندیشه در پس آن نمود دارد. تعلیق و کشش بسیار خوب و مناسبی دارد. چنانچه نه تنها در خوانش اول خواننده با شوق کتاب را می خواند، می تواند برای بار دوم خواندن هم جالب و هیجان انگیز باشد. چرا که خواندن کتاب با همراهی و همکاری خواننده است و خواننده هم در آن نقش دارد و انگار تکه های پازل را کنار هم می چیند و معمایی را حل می کند.
نوروز امسال فرصت خوبی بود برای مطالعه. تمام کتابهایی را که از دو ماه پیش از نوروز به صف کرده بودم تا بخوانمشان را خواندم و مرخص کردم!
با من به جهنم بیا
ناتاشا امیری
آن چه این رمان را خواندنی می کند فضا سازی ها و صحنه پردازی های آن است که به دور از لحن شاعرانه و اغراق آمیز ما را با فضای داستان آشنا می کند. کاملا مشخص است که نویسنده مکان ها و فضاها را از نزدیک لمس و درک کرده یا دست کم در مورد این فضاها تحقیق کرده و اطلاعات جامعی دارد.
خوابگاه دانشجویی، محیط دانشگاه، شهری که در نزدیکی دانشگاه است، طویله ی گاوها و خانقاه خاموشان فضاهایی هشتند که خواننده را به خوبی به بطن داستان می کشاند.
اما نکته ای که در این کتاب قابل بحث است تعلیق ساختگی آن است. در ابتدای کتاب به دست دختران خوابگاه نامه هایی مشکوک با خطی کج و معوج و کلامی بی معنا می رسد. اما دخترها خیلی زود وارد بازی می شوند، هراسان می شوند و نامه ها را جدی می گیرند و تن به ترس و اضطراب می دهند. چرا دختر ها به حدس و گمان یکی از دوستانشان که :« به گمانم یکی از پسرها خواسته...» بها ندادند و وقعی نگذاشتند.
نویسنده حوصله ی مقدمه چینی ندارد و همین باور پذیری داستان را کمرنگ می کند.
درباره این کتاب گفتنی بسیار است که از آن جمله تعدد شخصیت هایی ست که همزمان وارد داستان می شوند و انگار به خواننده رکب! می زنند. حتی تا پایان داستان خواننده فرصت شناختن شخصیت ها را پیدا نمی کند و از آن ها فقط سایه ای شبح وار باقی می ماند.
عوض شدن زاویه دید هم در اواسط داستان جای بحث دارد که فعلا به آن نمی پردازم. شاید بعد درباره این کتاب بیشتر بنویسم. چون با وجود ضعف های انکارناپذیرش فکرم را به خود مشغول کرده است.
اگر می توانید حرف بزنید پس حتما می توانید بنویسید
ژول سالزمن
کتاب مذکور راهنمای نوشتن است. آن قدر صادقانه درباره نوشتن و شروع به آن و تکنیک های به ظاهر پیش پا افتاده(اما موثر) صحبت می کند که اگر حتی جنبه ی آموزشی نداشته باشد(که دارد) همین که ترغیب به نوشتن می کند و انگیزه ایجاد می کند کافی ست.
کتاب شامل 5 بخش است که هر بخش به فصل های کوتاه تری تقسیم می شود و در پایان هر بخش پرسش نامه ی جالبی دارد« ده پرسشی که نمی توانید اشتباه بزنید!»
بخش مورد علاقه ی من بخش پنجم کتاب «قوانین جاده» است. در این بخش به این واقعیت می رسیم که با توجه به غولی که از نوشتن و نویسندگی ساخته ایم، نویسندگی می تواند کاری لذت بخش و فاقد استرس های مرسوم باشد.
چاه بابل
رضا قاسمی
پیش از این از آقای رضا قاسمی «وردی که بره ها می خوانند» را خوانده بودم و بسیار دوستش دارم.
چاه بابل روایت سرخوردگی خواننده ای خوش صداست که پس از جنگ از کشور خارج می شود .
در اثنای داستان شخصیت را به خوبی می شناسیم و دغدغه و ناگزیری هایش را درک می کنیم.
از شکست عشقی اش می رنجیم و سرنوشتش احساسمان را جریحه دار می کند.
همزمان با این داستان چند داستان دیگر که بی ربط به هم نیستند هم شکل می گیرد که هر کدام به تنهایی کاملند و در کنار هم خواندنی تر .
نکته ای که با خواندن این کتاب فکرم را مشغول کرد اینکه چقدر نویسندگان داخلی در مضیقه اند و اگر نبود این مضیقه چه داستان ها که نمی نوشتند.
چیزی که نویسنده ی داخلی را آزار می دهد، خودسانسوری و ارشاد سانسوری است. این که نگران قضاوت اطرافیان و نزدیکان خود باشی و پس از نوشتن و گذشتن از این مرحله و گفتن «هرچه باد آباد» باید نگران ممیزی باشی، انرژی نویسنده را تحلیل می برد.
خود من داستان هایی داشته ام که برای استادانم خوانده ام و همان جا تاکید کرده ام که چاپش نمی کنم چون از اینکه نزدیکانم این را بخوانند واهمه دارم.
کارنامه نوروزی من تبدیل شد به درد و دل و گفتن از دل نگرانی ها! گاهی هم لازم است. آدم بالاخره باید حرفش را جایی بزند.
به هرحال کتاب حاضر را به دلیل نثر صمیمانه و طنز ظریف نویسنده و بسیار حسن های دیگر دوست دارم.
داستان
خردنامه ی همشهری
اسفند و فروردین
بخش درباره ی داستان این مجله را خیلی دوست دارم . چرا که شیوه های نوشتن و عادت های نویسندگی نویسنده های بزرگ برایم جالب است .
از بخش های خواندنی مجله بخش روایت است که در این شماره (بانو« بلقیس سلیمانی») زیبا و صمیمی نوشته شده بود.
قسمت داستان ها را تا نیمه خواندم و ضعف بعضی از داستان ها واقعا کسلم کرد.
چنین گفت زرتشت نیچه در حال مطالعه اش هستم. این کتاب با وجود اینکه در راستای مطالعه ی من نیست و برای خودم باب تازه ای است در کتاب خواندن، عجیب مشغولم کرده است. درباره اش خواهم نوشت.
امان از وقتی که کسی فکر کند هر کاری کند بامزه است.
امان از وقتی که کسی فکر کند محبوبیت ارث پدرش است و به هیچ وجه خدشه دار نمی شود.
امان از مهران مدیری!
امان از قهوه تلخ!
تا کی باید ببینیم که شعورمان نادیده گرفته شده و کسی به حسابمان نمی آورد؟
تا کی هر قصه ی مبتذل و بی مایه ای را به اسم طنز به خوردمان بدهند و صدایمان در نیاید؟
تا کی روابط علت و معلولی در سناریوهای طنز به بهانه ی فانتزی بودن داستان نادیده گرفته شوند و به روی خودمان نیاوریم.
تا کی به رقص مسخره ی مردها، دعواهای عوامانه ی زنها، بدگمانی سطحی همسران، رندی تکراری عده ای، حماقت احمقانه ی عده ای دیگر، سر کچل آن یکی و خشتک پاره ی دیگری نگاه کنیم و ببینیم که خنده امان که نمی گیرد هیچ، ته دلمان هق هقی خفه موج می زند.
کاش برنامه سازان ما، نیم نگاهی به طنزهای موفق بیندازند و ببینند که طنز درست آن است که قصه ای جدی و عمیق دست مایه ی طنزی موفق باشد و بر هر هجو و هزلی نمی توان نام طنز گذاشت.
مقایسه ای اجمالی بین سریال خارجی (دوستان) و این اراجیفی که به اسم طنز به خورد ما می دهند ثابت می کند که ما تا چه حد مظلومیم!
و این توهین آخری که دیگر بیداد است: این به اصطلاح طنز خودش چه هست که پشت صحنه اش چه باشد که قیمتی هم برای آن بپردازیم؟؟
زمستان را زود از یاد بردیم
آنگاه که صدای پای بهار در گوشمان پیچید
و وجودمان از بوی بهار آکنده شد
وجودتان سرشار از گرما و طراوت بهاری
نوروز خجسته باد
به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، در این مراسم که با حضور 'محسن مومنی' رییس حوزه هنری و 'امیرحسین فردی' مدیر مرکز آفرینش های حوزه هنری برگزار شد، 'محمد ناصری' رییس هیات داوران جشنواره ضمن قرائت گزارش داوری گفت: ۳۲۱ اثر از سراسر کشور به دبیرخانه ارسال شد که از میان این آثار ۲۲ رمان و داستان بلند و ۸۷ داستان کوتاه به مرحله نهایی راه یافت.
بر اساس این گزارش جشنواره داستان انقلاب در دو بخش بزرگسال و نوجوان برگزار شد که رمانهای 'میوههای رسیده' نوشته سید مهرداد موسویان از همدان، 'از عشقآباد تا عشق آباد' نوشته منصور انوری از مشهد و 'خورشید بر شانههای راست' به قلم جواد افهمی از تهران، به عنوان آثار برگزیده، برتر و تقدیری بخش بزرگسال شناخته شدند.
'دفتر جلد قهوهای' نوشته فرهاد کوهپیما از یاسوج، 'پشتبامها شاهدند' اثر سودابه فرضیپور از تهران و 'پیغام کوتاه خود را بگذارید' نیز در بخش داستان کوتاه، به ترتیب، رتبههای برگزیده، برتر و تقدیری این بخش را کسب کردند.
در بخش نوجوان که ۲۳ اثر از میان ۵۰ اثر به مرحله نهایی راه پیدا کرده بود، رتبههای برگزیده، برتر و قابل تقدیر، به ترتیب به داستان های 'عقربهها خوابشان میآید' نوشته معصومه عیوضی، 'مبصر کلاس هشتم' نوشته سیدحسن حسینیارسنجانی از شیراز و 'سکوت پنجم' نوشته محمدرضا بایرامی تعلق گرفت.
'آرایشگاه فرح' به نگارش زهرا حیدری از تهران، 'نخودهای زرد و کشمشهای تیزابی' نوشته سیدمهرداد موسویان از همدان و 'من نگهبان جنخانه هستم' از فاطمه فروتن اصفهانی از شیراز نیز به عنوان آثار برگزیده، برتر و قابل تقدیر بخش داستان کوتاه نوجوان شناخته شدند.
داوران بخش بزرگسال را محمد ناصری، فیروز زنوزی جلالی، صابر امامی و محسن پرویز و داوران بخش نوجوان نیز، محمدکاظم مزینانی، ابراهیم زاهدی مطلق، سمیرا اصلانپور، خسرو باباخانی و مهدی کاموس بودند که محمد ناصری مسوولیت کمیته داوران را بر عهده داشت.
در مراسم پایانی سومین جشنواره داستان انقلاب، تعداد قابل توجهی از هنرمندان، شاعران و نویسندگان شرکت داشتند.
دلقک و هیولا - پیتر اکروید
به این طریق بود که سلیمان ویل را مثله شده از لابه لای کتاب هایش پیدا کردند. قاتل سنگدل دانشمند یهودی، درست شش روز پس از آنکه زن روسپی را در آن منطقه کشته بود، در میان عموم لندنی ها اهمیت جنون آسایی پیدا کرد. اصلا انگار بی صبرانه منتظر این قتل بودند- انگار شرایط جدیدِ این کلانشهر به هویت زنده و دلیل وقیحانه ای نیاز داشت تا به بزرگترین و مرموزترین شهر جهان تبدیل شود. احتمالا دلیل این همه شور و اشتیاقی که اصطلاح « گلم» پیدا کرده بود و بر زبان همه جاری شده بود از همین خصلتش ناشی می شد؛ از بین کسانی که آن را به کار می بردند، هیچ کس معنای دقیقش را نمی دانست...
هذیان هم کلماتی است، تکراری و فرّار از ذهن. غالبا هم بی معنی...
(برهنه در باد. محمد محمدعلی)
بنابراین این روزها دائم هذیان می گویم و می شنوم .کدام کلام در ذهن می ماند و کدام حرف ارزش به ذهن سپردن دارد. بعد از کلی وراجی گوشی را که می گذارم یادم رفته که چه گفتم و چه شنیدم.
حرفها فراتر از خرید عید و جهیزیه ی دختر همسایه و پلوی شفته شده ی عروس فلانی و ... نمی رود.
کو حرف قابل، کو کلامی که سد ذهن را بشکافد و در دل ریشه کند؟
دوستی می گفت:
کاش می شد در یکی از روزهای کلافگی و بی هدفی به راننده تاکسی بگویم:« مسیر خاصی ندارم هر جا که شد...»
و او هم فکر دیگری نکند جز اینکه مسیر خاصی ندارم و هرجا که شد پیاده ام کند!
